يادداشتي بر «حلقه ي سبز» ( ابراهيم حاتمي كيا )
مصطفي انصافي- ابراهيم حاتمي كيا از آن دست فيلمسازاني است كه درام و اقتضائات آن را به خوبي مي شناسد. گواه اين مدعا كارنامه ي اوست كه قدرتمندترين ملودرام هاي جنگي تاريخ سينماي ايران در آن ديده مي شود. «حلقه ي سبز»٬ دومين مجموعه تلويزيوني حاتمي كيا هم يك درام است هرچند نه به قدرت آثار قبلي فيلمساز. كار هنرمند هم كه با خط كش ميانه اي ندارد و اين كه چرا ابراهيم حاتمي كيا پس از ساختن اين همه آثار شاخص در سينماي دفاع مقدس اين بار به مسائل اجتماعي نامربوط به جنگ پرداخته است سوال مهملي است. همين سطحي نگري باعث شد خيلي ها قصاص قبل از جنايت كنند و به اظهار نظر منفي درباره «حلقه ي سبز» بپردازند و نفهميدند پيش و بيش از هر چيز آزادي هنرمند محترم است. تجربه نشان داده است كه انتظار مخاطبان با نام و آوازه ي هنرمند نسبت مستقيم دارد. وقتي نام ابراهيم حاتمي كيا به عنوان نويسنده و كارگردان در عنوان بندي سريالي ديده مي شود ديگر اين سريال يك سريال معمولي نيست. چون فيلم٬ فيلم حاتمي كياست. به او تا 6٬5 قسمت هم وقت مي دهيم كه فقط شخصيت هايش را معرفي كند و سپس با يك ريتم كند و كسالت بار داستاني را تعريف كند كه جذابيت هاي آن ( اگر جذابيتي دارد ) ربطي به خود داستان و فضاي كار ندارد. صد البته اگر فيلمساز ديگري بود محال بود اين قدر صبورانه پاي فيلمش بنشينيم.
همه ي اين ها به كنار اين بار سريال حاتمي كيا موضوع پيوند قلب را در پس زمينه دارد و به همين دليل از سمت جامعه ي پزشكي هم زير ذره بين قرار مي گيرد. از حضور وزير بهداشت٬ درمان و آموزش پزشكي سر تصويربرداري فيلم گرفته تا اعتراض و انتقاد پزشكان نسبت به عدم اگاهي فيلمساز با موضوع پيوند قلب. اين عدم مطابقت اتفاق هاي فيلم بر واقعيت هاي پزشكي هم كه اصلا مساله ي مهمي نيست. به قول فليني بزرگ سخت مي شود به منتقد سينما فهماند كه زندگي واقعي جلوي دوربين قرار نگرفته است. موضوع ديگري كه در زمان پخش فيلم توجه محافل پزشكي و سينمايي را جلب كرد تاثير نامطلوب فيلم بر تمايل مردم به اهداي اعضا بود كه تجربه نشان داده اين قبيل تاثيرات زودگذرند. همه ي اين حرف ها زده شد كه در ابتدا حاشيه را از متن و ناخالصي را از خالصي جدا كنيم و نقد و نظري شايسته ي فيلم و فيلمساز ارائه كنيم.
اما اين كه چرا سريال «حلقه ي سبز» - حداقل آن قدر كه پيش بيني مي شد- مورد توجه افكار عمومي قرار نگرفت سوال مهمي است. شايد يكي از دلايل اين مساله٬ فضاي ماورايي اين سريال بود. يادمان نرود كه اين سريال درست پس از ماه مبارك رمضان و تجربه ي ناموفق اغما روي آنتن رفت: گنه كرد در بلخ آهنگري٬ به شوشتر زدند گردن مسگري. اين دليل كه يك دليل فرامتني است. اما دليل مهم تر اين است كه در خط اصلي داستان در فيلمنامه غافلگيري و تعليق كه از عناصر مهم براي جذب مخاطب يك مجموعه ي داستاني آن هم براي رسانه اي مثل تلويزيون هستند وجود نداشت. به همه ي اين ها اضافه كنيد ريتم كند و كسالت بار سريال را. زور همه ي اين ها وقتي بر جذابيت كمرنگ سريال مي چربد٬ تماشاگر بالقوه ي سريال هدر مي رود و نتيجه اش مي شود پس زدن سريال از سمت مخاطب. همه ي اين ها درست؟ اما اين سريال همان قدر كه ضعف دارد نقطه ي قوت هم دارد. درباره ي جذابيت هاي كمرنگ سريال گفتيم. «حلقه ي سبز» جذابيت هايش را مرهون بازي قدرتمند حميد فرخ نژاد٬ نحوه و لحن اداي ديالوگ هايش٬ شخصيت غلام و جنس ديالوگ هاي اوست. اما مگر همه ي اين ها قدرت فيلمساز را در مقابل شخصيت هاي فيلمش نشان نمي دهد؟ بله٬ پشتوانه ي تكنيكي سريال از هدايت بازيگران و خلق شخصيت هاي باورپذير گرفته تا دكوپاژ و ميزانسن هاي قدرتمند٬ همه و همه سريال را از افتادن به ورطه ي سهل انگاري فيلمسازي براي تلويزيون نجات داده است. اما اين اجزاي قدرتمند نتوانسته اند تركيب و كليت فيلم را نجات بدهند و باعث رضايت مخاطبان گردند.
با همه ي اين حرف ها حضور دورباره ي حاتمي كيا را در عرصه ي تلويزيون بايد به فال نيك بگيريم و خوشحال باشيم كه تلويزيون دارد روزهاي خوبي را پشت سر مي گذارد. همين كه در تلويزيون كارهاي سخيف و بي ارزش كم شوند خودش نعمت بزرگي است.
منبع: سينماي ما
يادداشتي بر مجموعه تلويزيوني پريدخت

...و اگر سریالي- مانند پریدخت- از یک روایت کلاسیک بهره ببرد کار کمی سخت می شود. در ده قسمت باید همان فرمول همیشگی را پیاده کرد: گره افکنی، بحران، نقاط اوج و عطف و سرانجام گره گشایی. مهم ترین دلیل ناکامی پریدخت دقیقا ضعف در پرداخت داستان است و این که سریال کشش دراماتیک لازم را برای همراه کردن مخاطب با خود ندارد. این جاست که یک سریال خوش ساخت با حضور عوامل کاملا حرفه ای ناکام می ماند. کافی است نگاهی به تیتراژ بیندازید تا نام بازیگرانی چون داریوش ارجمند، حسن پور شیرازی، لیلا حاتمی، کامبیز دیرباز و علی مصفا در مقابل تلویزیون میخکویتان کند. غافل ازاین که صرفا با تکیه بر حضور بازیگران مطرح نمی توان به موفقیت یک اثر سینمایی یا تلویزیونی امیدوار بود...
ادامه را در سينماي ما بخوانيد.
سلام. سريال اغما در ماه رمضان از شبكه ي اول پخش شد و بازتاب هاي گسترده اي داشت. نقدهاي خوبي بر اين مجموعه نوشته شده است كه مي تواند راه گشاي تلويزيون در سريال سازي براي سال هاي آينده باشد. نمونه اي از اين نقدها برگرفته از سايت آفتاب در زير آمده است.
اغما: ترويج نبودن حمايت خدا- زهرا ميرناظم- آفتاب
اغما: حكايت يك سنگ و ديوانه، يك چاه و صد عاقل- آفتاب
فرهنگ پزشكي در اغما- بابك زماني- اعتماد
سلام من شيطان هستم- نيره رضايي مطلق- همشهري
ماجراهاي شيطانك- مهدي نصيري- قدس
به بن بست برخورديم- مصطفي انصافي- سينماي ما
يادداشتي بر سريال اغما ( سيروس مقدم )

تا چندين و چند قسمت ذهن مخاطب را درگير اين مساله كرده بود كه اين تصاوير چرا اين جوري اند؟ اينجاست كه نقطه ي قوت كارگرداني رخ مي نمايد: ايجاد فضايي متناسب با خط داستاني. استفاده ي تصويربردار از فيلترهاي متعدد، حسي را منطبق بر فضاي ماورايي سريال به مخاطب القا مي كند. در اين سريال خبري از تصاوير بي خاصيت « او يك فرشته بود » نيست. تصاوير بديع و خلاقانه ي امير معقولي خيلي خوب سريال را از تبديل شدن به يك سريال معمولي نجات مي دهد. حتي نماهاي معرف ( كه در تلويزيون تبديل شده است به يك تمرين تصويربرداري براي دستيار ششم كارگردان! ) هم نماهاي خوبي هستند و حداقل از سهل انگاري دور افتاده اند.
ادامه را در سينماي ما بخوانيد.
یادداشتی بر کارگران مشغول کارند ( مانی حقیقی )

سنگ بزرگی که به شکل قائم در لبه ی دره ای مشرف به رودخانه قرار دارد ( این قائم بودن سنگ بر روی زمین به طرز عجیبی حس ایستادگی و مقاومت سنگ را در برابر افتادن به پایین تقویت می کند ) توجه محسن و سپس سه نفر دیگر را جلب می کند. در ابتدا بحث بر سر این است که این سنگ چگونه اینجا ایستاده است؟ چرا در اثر نیروی وزنش به پایین سقوط نمی کند؟ آیا می شود این سنگ را به پایین انداخت یا نه؟...
ادامه را در سینمای ما بخوانید.
در تاریخ سینمایمان هیچ کس را به یاد نمی آورم که همچون مسعود کیمیایی قربانی شاهکارهایش شده باشد. بسیاری از آثار قدرتمندش زیر سایه ی قیصر و گوزن ها رنگ می بازند و این نهایت بی انصافی است در حالی که بدترین آثارش حداقل از لحاظ ساخت با بهترین فیلم های سینمای ما برابری می کنند. امروز با رئیس مواجهیم. اما بیایید قبل از این که برای رئیس حکم صادر کنیم یک بار دیگر فیلم را ببینیم. اما این بار چشم دل باز کنیم و جور دیگر ببینیم؛ فارغ از خاطره ی خوش قیصر و خاطره ی بد سربازهای جمعه. خودی خود را به فیلم بسپاریم که هر جا می خواهد ما را ببرد. به دور از تعصب های افراطی قضاوت کنیم و به هنگام دیدن فیلم اجازه ندهیم عناصر فرامتنی نگاهمان را آلوده کند...
ادامه را در سینمای ما بخوانید.
کافه ی پنج ستاره
به بهانه ی ورود به شبکه ی ویدیوی خانگی
یادداشتی بر کافه ستاره ( سامان مقدم )
ساختار کافه ستاره اگر چه از روی یک فیلم مکزیکی ( کوچه ی میداک ) الگو برداری شده است اما همین که این فیلم آغازگر سبک جدیدی از الگوی روایت در سینمای ما بود اتفاقی به یاد ماندنی و قابل تقدیر در سینمای ایران است. ساختار فیلم – همچون همه ي آثار ي با ساختار مشابه- به گونه ای است که تماشاگر در جای جای فیلم با کشف روابط علت و معلولی داستان غافل گیر می شود و اینجاست که لذتی وصف ناشدنی از دیدن فیلم به او دست می دهد. همچنین داستان ها به گونه ای است که ظرفیت پذیرش همه ی بازیگران را دارد که اگر غیر از این بود بازی بی نظیر نگار فروزنده و کیانوش گرامی دیده نمی شد و باز هم می توان تکرار کرد که واقعا در سینما نقش فرعی وجود ندارد. محیط گرم محله، فضای صمیمی کافه با همه ی درگیری هایش، نگاه های مظلومانه ی فریبا، همگی کمک کرده اند فیلمی در خور نام سینما دیده باشیم. شناخت موسیقی و انتخاب صحیح آن توسط کارگردان به شدت توانسته نقش موثر خود را در فیلم ایفا کند. به همین دلیل است که در بعضی سکانس ها موسیقی سنتی و در بعضی دیگر موسیقی پاپ به شدت به زیبا سازی فضای فیلم کمک کرده اند. حتی صدای اذان و دعای فرج آرامشی دوست داشتنی در سینما حکم فرما می کند. موقعیت های تلخی در فیلم وجود داشت. زندگی سرد فریبا و همسرش، مرگ خسرو و به یاد بیاورید سکانسی را که سالومه از رویاهایش برای ابی می گفت و البته سکانسی را که با روحانی در امامزاده صحبت می کرد. در کنار این موقعیت های تلخ، موقعیت های طنز که باعث ایجاد تنوع در فیلم می شد، اکثرا در اپیزود سوم و بازی رویا تیموریان گنجانده شده بود تا تماشاگر با لبخندی بر لب- حتی اگر این لبخند در مقایسه با غمی که بر سینه اش نشسته خیلی سطحی باشد- سینما را ترک کند.

تدوین کافه ستاره به بهترین نحو اجرا شده بود، زمان درست قطع نماها به شدت به کمک فیلم آمده بود و همچون تصویربرداری فیلم اجرایی زیبا و ماندگار داشت. در سکانس هایی که لازم بود تصویربردار از زوایای مختلف وقایع را ثبت کند دوربین در بهترین موقعیت ممکن قرار گرفته بود.
و ای کاش در مراسم عروسی مرده و زنده و آزاد و زندانی را با هم نمی دیدیم و آن جملات کذایی را از زبان فریبا نمی شنیدیم تا سبک کارگردان تا انتها یکدستی خود را حفظ کرده باشد. اما تا همین جا هم می توانیم به کافه ستاره یک نمره ی بیست و پنج ستاره ی پرفروغ جایزه دهیم.
هیچ وقت فکر نمی کردم سامان مقدم که فیلمی مثل مکس را کارگردانی کرده است هوس کند فیلمی مثل کافه ستاره بسازد. نقدی که بر مکس نوشته بودم و در آرشیو وبلاگ موجود است کاملا عصبانیت مرا نسبت به این فیلم آشکار می سازد. آن روز نوشتم: شاید برای فیلم بعدی سامان مقدم این قدر تند و خشن موضع گیری نکنم و همین اتفاق هم افتاد. من طرفدار فیلم خوب هستم. فیلمی که به شعورم و وقتی که برای دیدنش گذاشته ام توهین نکند.
مصطفی انصافی
و بهاری دیگر... و طلوعی دیگر...
آتش در نیستان شهرام ناظری واقعا چیز عجیبی است. موسیقی در کنار صدای شهرام از ابتدا تا انتهایش همچون معشوقی ماورایی دلبری می کند و مصداق « شاهدان گر دلبری زین سان کنند » است. با شروع آواز به شدت ترس به جانم می افتد:
هنگام سپده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
آری، دیروز هم تمام شد و امروز فرا رسید و فردا هم فرا خواهد رسید و این ترس هر روز ادامه پیدا می کند و برای من در پایان سال به ترسی بزرگتر تبدیل می شود. اسفند با همه ی معانی و مفاهیم نهفته در نامش برای من و شاید خیلی های دیگر که با باز شدن چشمشان به زیبایی و عشق انگیزه ای دو چندان برای زندگی می یابند مفهوم انتظار را تداعی می کند. همه در تلاش و تکاپویند برای شنیدن بانگ توپ سال تحویل و دیدن بهار. اما اسفند من با اسفند خیلی ها، کمی فرق دارد. هر سال دو روز پیش از طلوع بهار یعنی در بیست و هفتین روز آخرین ماه سال من طلوع می کنم و امروز وارد بیستمین سال زندگیم شده ام. نمی دانم باید به خاطر فرداهای آینده خوشحال باشم یا به خاطر دیروزهای رفته به سوگ بنشینم. اما می دانم که هنوز امیدوارم، به رحمت لایتناهی او. نه فقط من، بلکه همه ی ما. به همین خاطر است که وقتی در قنوت ندای « ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فآمنا » سر می دهیم در ادامه چیزی جز رحمتش طلب نمی کنیم و با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان و دلی پر امید می خوانیم: « ربنا فاغفربنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار » که همه امیدواریم. امیدواریم آتشی از دور نشانمان دهند و وقتی به سویش رفتیم ما را بخوانند: « انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی ». کجاست این آتش؟ نوری نیست؟ هست اما چشمان خسته ی من آن را نمی بیند. با این چشم ها چه فیلم ها که ندیده ام، چه شب ها که اشک نریخته ام، وای چشمانم...
چشمانم آن قدر زشتی دیده و به دیدنشان عادت کرده اند که کوچکترین زیبایی رام و آرامشان می کند. چرا؟ چرا تن به این ذلت داده ام؟ مگر نه این که من با این چشم ها « راننده تاکسی » ها دیده ام؟ « پدرخوانده » ها دیده ام؟ پس چرا چشمانم جوش و خروششان را از دست داده اند؟ چرا نور و نوایشان را از دست داده اند؟ چرا آتش ها را نمی بینم؟ بعضی مواقع ترس بزرگتری به سراغم می آید: نکند آتش را می بینم و صدای انی انا ربک را می شنوم اما بی تفاوت از کنارش می گذرم؟ به خود تلنگری می زنم: « زبونتو گاز بگیر... ذلیل مرده! این حرف ها چیه می زنی؟ ». مرا چه شده است؟ چرا این گونه حرف می زنم؟ در روز تولدم... وای خدایا! یک سال دیگر گذشت. بار دیگر بهار آمد. کمکم کن وقتی یا مقلب القلوب و الابصار می خوانم چشم هایم آتش تو را بجوید و قلبم منتظر در آوردن کفش هایش باشد. کمکم کن وقتی یا مدبر اللیل و النهار می خوانم روزهایم به تدبیر تو نوروز شود. کمکم کن وقتی یا محول الحول و الاحوال می خوانم حالم با دیدن آتشت عوض شود. کمکم کن وقتی حول حالنا الی احسن الحال می خوانم عاشقانه به سوی آتش بدوم. سفره ای باز است و هفت سینش به راه. می روم آینه بیاورم. قرآن کجاست؟ دیوان حافظ کو؟
در خرابات مغان نور خدا می بینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
سال 85 هم گذشت. با همه ی بیم و امیدهایش. روز از نو، روزی از نو. باز هم می دوم؟ خدا را چه دیدی؟ شاید ملک سلیمان را به من هم ارزانی دارند که دانته در بخش بهشت کمدی الهی می گوید جرقه ای کوچک آتشی عظیم پدید می آورد. این قدرت انسان است که شمعش می شود جرقه اش و آتش می گیرد و شمع شب تار خیلی ها را روشن می کند و آن خیلی ها هم شمعشان می شود جرقه شان و... این سریال تا همیشه ادامه می یابد و به قول تاگور هر کودکی با این نوید به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست. می بینید؟ خود خدا هم امیدوار است.
و هر ثانیه که می گذرد یک قدم به مرگ نزدیک می شوم. روزها می گذرد، ماه ها و سال ها. تا مرگ چند قدم مانده است؟ آن قدر وقت هست که بتوانم پاسخ سوالاتم را بیابم؟ از آن بی خبری نجات یابم؟ نمی دانم. همین قدر می دانم که سالی واقعا نو و پر برکت در انتظار ماست. با این امید سال نو را به شما تبریک می گویم.
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
آسمانتان آبی، دره تان سرسبز، سالتان بهاری و ... تولدم مبارک باد!
« می گن وقتی انسان می میره درست 21 گرم از وزنش کم می شه... این 21 گرم چه رمزی در خودش داره؟... چه چیزی رها می شه؟... کی باید به لحظه ی رهایی برسیم؟... چه بخشی از ما با اون می ره؟... چه چیزی باقی می مونه؟... چه چیزی باقی می مونه؟... 21 گرم... وزن چند تا سکه ی 5 سنتیه... وزن یک گنجشک مگس خواره یا یه تیکه شکلات... اصلا وزن 21 گرم چه قدره؟... ۲۱ گرم»
بزرگان در قاب جادو
لادن بهبودی
روزنامه ی همشهری، پنج شنبه 24 اسفند 1385، شماره ی 4230
تعطیلات نوروزی پربینده ترین روزهای رسانه ی ملی در سال به شمار می آید، نمایش جنگ ها و سریال های نمایشی یک طرف و نمایش فیلم های سینمایی از یک طرف. پخش حداقل پنج فیلم سینمایی در روز از شبکه های سیما که با در نظر گرفتن تکرار فیلم ها در ساعات نیمه شب به 8 فیلم نیز می رسد، خود نشان دهنده ی اهمیت فیلم های سینمایی و همچنین استقبال مردم از فیلم ها در ایام نوروز است. آن چه تا کنون مشخص شد، امسال شاهد پخش حدود 100 فیلم سینمایی خواهیم بود که در نوع خود یک رکورد به شمار می آید. همچن سال های گذشته فیلم های ایرانی در اقلیت هستند. هر شبکه تلویزیونی حداقل دو فیلم ایرانی را نمایش خواهد داد که همه ی آن ها برای نخستین بار از سیما پخش می شود. شبکه ی یک، دو فیلم با موضوع معناگرا را برای پخش انتخاب کرده است: « اینجا چراغی روشن است » ( رضا میر کریمی ) و « وقتی همه خواب بودند » ( فریدون حسن پور ) و شبکه ی دو آخرین ساخته ی مجد مجیدی، « بید مجنون » و « مجردها » کاری از اصغر هاشمی را پخش خواهد کرد. در بید مجنون شاهد بازی تحسین برانگیز پرویز پرستویی هستیم و شبکه سه قرار است در روز اول فروردین، « چند می گیری گریه کنی؟ » کاری از شاهد احمدلو با بازی زنده یاد منوچهر نوذری را نمایش دهد. همچنین آخرین اثر سینمایی ابراهیم حاتمی کیا، « به نام پدر » که همچون بیشتر آثار این فیلمساز به جنگ تحمیلی می پردازد نیز از شبکه سه سیما پخش خواهد شد. « باغ های کندلوس » ( ایرج کریمی ) و « یک بوس کوچولو » ( بهمن فرمان آرا ) نیز از شبکه چهار پخش خواهد شد. « باغ های کندلوس » قرار بود نوروز گذشته از تلویزیون پخش شود که به دلیل تاخیر در اکران آن پخش نشد و « یک بوس کوچولو » نیز از فیلم هایی بود که در ایام دهه ی فجر خبر پخش آن از شبکه ی چهار منتشر شد، اما این فیلم نیز تا کنون از سیما پخش نشده است. شبکه پنج ا شبکه تهران چهار فیلم ارانی « زیارت »، « قتل آن لاین » ( مسعود آب پرور )، « زن بدلی » ( مهرداد میرفلاح ) و « چکمه های استالین » را نمایش خواهد داد. از دو بازیگر سرشناس سینما دو فیلم سینمایی را شاهد خواهیم بود: پرویز پرستویی با فیلم « بید مجنون » و « به نام پدر » و محمد رضا فروتن با « وقتی همه خواب بودند » و « مجردها ». در میان فیلم ها خارجی تنوع در موضوع و همچنین کشورهای تولید کننده جالب توجه است. در میان فیلم های خارجی فیلم هایی با موضوعات درام، کمدی، علمی تخیلی، اکشن، جنایی و حتی ترسناک را می توان دید. امسال آثار قابل توجهی از سینمای آسیا، به خصوص سینمای چین، ژاپن و هنگ کنگ و هند را شاهد خواهیم بود. سرشناس ترین چهره استیون اسپیلبرگ است که با دو فیلم « اگه می تونی منو بگیر » ( 2002 ) و « تعقیب در شاهراه » یا « شوگرلند اکسپرس » ( 1974 ) که نخستین فیلم او به شمار می آید امسال از شبکه های تهران و یک پخش خواهند شد. این دو فیلم وجه مشترک دیگری نیز دارند: هر دو بر اساس وقایع حقیقی ساخته و به نمایش در آمده اند. « اگه می تونی منو بگیر » فیلمی با بازی تام هنکس و لئوناردو دی کاپریو است که بر اساس سرگذشت فرانک آباگنال ساخته شده است و « شوگرلند اکسپرس » نیز بر اساس حادثه ای واقعی در سال 1969 به تصویر کشیده شده است. لئوناردو دی کاپریو را در فیلم « الماس خونین » ( 2006 ) نیز خواهیم دید. این فیلم که به کارگردانی ادوارد زینک ساخته شده ماجرای دو نفر: یک سفید پست قاچاقچی الماس و یک ماهیگیر بومی را برای یافتن یک الماس قدیمی به تصویر می کشد. از ژانگ یمو کارگردان سرشناس چینی نیز دو فیلم « راه خانه » ( شبکه ی دو ) و « خانه ی خنجرهای پران » ( شبکه ی تهران » به نمایش در خواهد آمد. از کوین کاستنر نیز همانند ژانگ ییمو دو فیلم از شبکه دو و تهران شاهد خواهیم بود. فیلم های « منطقه ی آزاد » و « محافظ ». « منطقه ی آزاد » در سال 2003 به کارگردانی و بازیگری کاستنر ساخته شد و رابرت دوال نیز از بازیگران این فیلم است. این فیلم داستان دو کابوی قدیمی است که در منطقه ای آزاد زندگی می کنند و شرایط جدیدی برایشان پیش می آید. « محافظ » نیز محصول 2006 است که به کارگردانی اندرو ایوس ساخته شده و فیلم حادثه ای است. از دانیل رادکلیف، دو فیلم متفاوت پخش خواهد شد. فیلم چهارم هری پاتربا عنوان « هری پاتر و جام آتش » از شبکه تهران و فیلم « دیوید کاپرفیلد » محصول 1999 بی بی سی است و دانیل رادکلیف در نقش کودکی کاپرفیلد بازی کرده است که این فیلم قرار است در اواخر تعطیلات نوروز در دو قسمت از شبکه ی یک پخش شود. از جکی چان چهره ی معروف فیلم های اکشن آسیای شرقی نیز دو فیلم « آربی هود » و « حماسه » را از شبکه ی تهران خواهیم دید. در میان آثار سینمایی چندین اثر با موضوع جنگ جهانی به چشم می خورد، فیلم هایی چون « شارلوت گری » ( شبکه ی چهار )، « سوفی شل » ( شبکه دو )، « یکشنبه ی طولانی نامزدی » ( شبکه ی چهار )، « استالینگراد » ( شبکه ی یک ) و « روزهای افتخار » ( شبکه ی دو ). « شارلوت گری » محصول 2001 به کارگردانی ویلیام آرمسترانگ است که کیت بلانشت نقش اصلی را در آن بازی می کند. شخصیت اصلی داستان نیز زن جوان اسکاتلندی به نام شارلوت گری است که در زمان جنگ جهانی دوم برا پیدا کردن نامزدش که مفقود شده به نیروی مقاومت فرانسه می پیوندد. « سوفی شل » محصول 2005 آلمان است که حوادث آن در مونیخ سال 1943 می گذرد. شخصیت های اصلی داستان نیز زن و شوهری عضو ک گروه مقاومت علیه نازی ها هستند که توسط گشتاپو دستگیر می شوند. « یکشنبه ی طولانی نامزدی » ساخته ی فیلمساز برجسته ی فرانسوی ژان پیر ژنه است که پس از تجربه ی موفق فیلم « امیلی »، با بازیگر اصلی آن فیلم آدر تاتو این فیلم را ساخت که داستان آن در اواخر جنگ جهانی اول می گذرد. از آثار پرفروش معروف سینمای جهان در سال 2006 امسال فیلم های بسیاری را شاهد خواهیم بود که فیلم ها « ماشین ها » و « شبی در موزه » شاخص ترین آن ها هستند. انیمیشن « ماشین ها » که قرار است در روز اول فروردین از شبکه ی یک سیما پخش شود، ساخته ی جان لاستر و محصول پیکسار انیمیشن است که تنها در آمریکا 244 میلیون دلار فروش داشته است. فیلم « شبی در موزه » که تا همین اواخر بر پرده ی سینماهای جهان بوده و چندین هفته پیاپی در راس جدول فروش فیلم ها قرار گرفته، ساخته ی شان لویی است که بن استیلز و رابین ویلیامزنقش های اصلی را بازی می کنند. شخصیت اصلی این فیلم تخیلی و کمدی که از شبکه تهران پخش خواهد شد، یک نگهبان موزه است که متوجه می شود بر اثر نفرین یک تابوت مومیایی مصری که به موزه منتقل شده شب ها همه ی موجودات زنده می شوند. فیلم ایرا گون که با عنوان « پسر اژدها سوار» از شبکه ی سه سیما پخش خواهد شد نیز از فیلم های پر سر و صدای سال 2006 است که در ژانر تخیلی ساخته شده است.
الرحمن...
علم القرآن...
خلق الانسان...
خلق الانسان...
خلق الانسان...
...
فبای آلاء ربکما تکذبان...

سکوت حق مطلب را ادا خواهد کرد...
به یادش داغ بر دل می نشانیم...
یادش گرامی باد...
حتما شماره ی ۳۵۵ ماهنامه فیلم را خوانده اید. شماره ای که داریوش فرهنگ با بی مهری تمام به مهرزاد دانش و نقدش شلیک کرد. من هم عصبانی شدم و این مطلب را برای ماهنامه فیلم فرستادم تا شاید در صفحه فلاش بک چاپ بشه اما نشد. حالا حرفم را اینجا می زنم. برای شما.
از داریوش فرهنگ یاد بگیرید
وقتی« پاسخ داریوش فرهنگ به نقد مهرزاد دانش بر سریال راه شب» را خواندم آن قدر عصبانی شدم که می خواستم علیه نویسنده قیام کنم! دلیلش هم« نه دفاع از مهرزاد دانش» بلکه دفاع از ساحت مقدس مطبوعات بود. آیا این پسندیده است که یک کارگردان عقاید درست یاغلط یک منتقد سینما را به سخره بگیرد، او را منتقد بی تجربه و از ره رسیده ناپخته بخواند و یادداشت های آن منتقد را( چه نگاه ویژه باشد، چه یادداشت کلیشه ای پر از تضاد و تناقض) سطحی و دم دستی و در جای دیگر مچ گیری بخواند؟ آیا این بی احترامی به ساحت مقدس مطبوعات نیست که داریوش فرهنگ، مهرزاد دانش( یا هر منتنقد دیگری) را منتقدی بخواند که صفحه ی سفید و بی گناه کاغذ را خط خطی می کند؟ در کدامین فرهنگ، فرهنگ ها پاسخ منتقدان را این گونه می دهند؟ مگر نه این که از دپالما به عنوان « فیلم سازی ساخته ی نوشته های پالین کیل » یاد می کنند؟( صد البته که نه مهرزاد دانش، پالین کیل است و نه داریوش فرهنگ، برایان دپالما) اگر داریوش فرهنگ به گفته ی خود مبنی بر این که« هر گونه تعریف و تمجید یا تحریف و تکذیب یک کار، نه چیزی به آن اثر ثبت شده می افزاید و نه چیزی از آن می کاهد» اعتقاد دارد پس چرا این قدر توهین آمیز، پاسخ یک منتقد را می دهد و آن را نوشته ای برای خوانندگان می خواند؟ اگر این نوشته صحبتی با بینندگان سریال راه شب است چه لزومی دارد داریوش فرهنگ یادآوری کند که 37 سال در تئاتر و سینما زحمت کشیده است و تمام زیر و بم های درام را به خوبی می شناسد؟ به همه ی فیلمسازان توصیه می کنم که اگر تحمل ندارید منتقدان سینما فیلم هایتان را نقد کنند و درباره ی آثارتان چیزی بنویسند از داریوش فرهنگ یاد بگیرید.
آقای فرهنگ که نامتان برازنده تان است! همیشه بافرهنگ باقی بمانید و نگذارید نوشته هایتان خاطرات سلطان و شبان و شلیک نهایی را در ذهنمان خدشه دار کند. این هم برای شما بهتر است هم برای دوستدارانتان.
بیش از این چیزی نمی نویسم. چون ممکن است داریوش فرهنگ از دست من هم عصبانی شود و در شماره ی بعد پاسخ مرا هم بدهد!
