آورده اند که
روزی حکیم میرزا انصاف سینما زادگان ملقب به پیر هالیوود عارف و عالم برجسته ی اواخر قرن 20 و اوایل قرن 21 میلادی ( متولد مارس و به روایتی دیگر مارچ 1988) در خانقاه در انتظار شاگردانش آلفرد تیک تاک و آندری خالکوبسکی و آکیرا بروبابا نشسته بود و در و دیوار را نظاره همی کرد که ناگاه آلفرد از در درآمد و بانگ برآورد که ای شیخ چه نشسته ای که ما فیلم « Godfather » را نمی یابیم و هر چه در آرشیو سرچ می نماییم فیلم های جشنواره ای می یابیم. گویی پدرخوانده Hidden شده و به تحت الارض فرو رفته است. شیخ پرسید: به هنگام جست و جو چشم بصیرتت را باز نمودی؟ آلفرد پاسخ همی داد که آری، نمودم. شیخ برخاست تا به شخصه سری به آرشیو بزند که می دانست این سه شاگرد از طویله ای خر، خرترند. وقتی به اتاق آرشیو رسید طبقه بندی جیدید آرشیو او را Surprise نمود. فیلم ها سه دسته شده بودند: فیلم های بی ارزش داخل پرانتز فیلمفارسی و نسخ هالیوودی و بالیوودی آن ها / فیلم های خنثی داخل پرانتز فیلم های بی ارزش تر از بی ارزش / فیلم های ارزشمند ارجمند هنرمند. شیخ از شاگردان همی پرسید که کدام طبقه را جست و جو نمودید؟ آندری پاسخ داد : فیلم های خنثی را. شیخ نگاهی به فیلم های خنثی نمود و همی گفت که ای حمار ابله خر! این طبقه مربوط به فیلم های « مخمل محسن باف» و « کیارستم عباسی» است نه مربوط به فیلم های « حکیم کاپولای فقید».
القصه شیخ گشت و هر سه نسخه ی « پدرخوانده» را در کنار « گاو» و « حکم» و « سگ کشی» و ... یافت. به خانقاه بازگشتند و دی وی دی « پدرخوانده ی یک» را در دی وی دی پلیر نهادند ( سامسونگ با ضمانت سام سرویس) و چراغ ها را کشتند و سینما خانقاه را اصطبلیش ( Establish ) نمودند. تیتراژ به پایان نرسیده بود که سه کله پوک بانگ برآوردند که ما این فیلم را تا نصفه دیده ایم و خوش نداریم دامن دیده را دوباره به دیدن این فیلمفارسی آلوده نماییم. شیخ با عصبانیت برخاست و با فریاد فرمود: اگر من مراد شمایم و شما مرید منید خاک بر سر همچو منی. از اتاق بیرون رفت و در را به هم کوفت. سه کله پوک وقت را مساعد دیدند و دی وی دی « مراد برقی و هفت دخترون » را درون دی وی دی پلیر نهادند و به تماشا نشستند و از دیدن آن همه دختر نجیب تر از اسب، لذت مضاعف بردند. از قضا شیخ با دوربین مدار بسته سینما را کنترل می نمود و به محض دیدن قانون شکنی سه کله پوک، با 110 تماس گرفت. هنوز دختر سوم شوهر پیدا نکرده بود که یک لشگر سرتیپ و سپهبد و ارتشبد ریختند و سه کله پوک را به جرم جنایت و ارتکاب گناه کبیره در خانقاه گرفتند و بردند. در راه آکیرا شیخ را همی دید و با طعنه و کنایه گفت: ای شیخ آدم فروش! تو دست « الیا کازان» را از پشت بسته ای. اینک که ما را در بند همی بینی کامنتت چیست؟ شیخ عصبانی شد و فریاد برآورد که این واژه ی زشت و کریه را از که آموخته ای که من در جلسات نقد و بررسی فیلم جز به پارسی سخن نگفته ام. آکیرا سر به زیر افکند و گفت: از « امیر قادری» منتقد سینما آموخته ام. شیخ دودستی بر سر خود کوبید و فرمود شرم بر تو، شرم بر «امیر قادری» و شرم بر من که مریدانی چون شما سه خرس بی غیرت داشتم. آن سه را بردند و حبس ابد حکمشان کردند که عبرتی باشد برای دیگران. تا باد چنین بادا...

