به قول محمد علي
خبير اينجا دارد مي شود شبيه قبرستان! بلا به دور!
يادداشت مصطفي انصافي بر كنعان ( ماني حقيقي )
لينك اين يادداشت
در مجله اينترنتي آدم برفي ها
چرا كنعان؟ سوال
خوبي است براي آغاز اين نوشته. كنعان يك جورهايي نماد بازگشت است. در اين فيلم هم
تا دلتان بخواهد بازگشت داريم: بازگشت خواهر مينا به كشور٬ بازگشت علي از سفر٬
بازگشت مينا از تصميمش ( رفتن به كانادا )٬ بازگشت خواهر مينا به زندگي. همين
بازگشت ها همه ي داستان را مي سازند. بازگشت علي از سفر و همزماني آن با بازگشت
مينا به كشور و اتفاقاتي كه در اين ميان رخ مي دهد خواهر مينا را به زندگي اميدوار
مي كند و اين بازگشت به زندگي٬ مينا را از تصميمش براي رفتن به كانادا منصرف مي
كند. يك شبكه ي علت و معلولي محكم كه در كنار فضاسازي و كشش دراماتيك و تعليق (
محض نمونه به ياد بياوريد سكانس تصادف با گاو را در راه شمال- تهران و سكانس پياده
شدن مينا از ماشين در خيابان را؛ آن جا كه به خانه مي رود و به دليل خرابي آسانسور
از آن همه پله بالا مي رود تا بفهمد كابوسش به واقعيت پيوسته يا نه ) يك داستان
خوب مي سازند. اين خوب داستان تعريف كردن يكي از مهم ترين عواملي است كه مخاطب را با
رضايت از سالن به بيرون مي فرستد. حال اگر اين داستان خوب در مرحله ي ساخت به يك
فيلم خوب تبديل شود نتيجه اش مي شود كنعان. آن هم در روزهايي كه اكثر فيلمنامه
نويسان ما هنوز نمي دانند چه طرح و داستاني پتانسيل تبديل به فيلمنامه را دارد و
خيلي از فيلمسازان ما هنوز نمي دانند چه طور اين داستان ها را تبديل به تصويري با
ريتم مناسب كنند. كنعان فيلمي است كه اگر تركيب خوبي دارد به اين دليل است كه در
وهله ي اول از اجزاي خوبي برخوردار است و در ثاني اين اجزا در مسير درستي هدايت
شده اند: فيلمنامه ي خوب ماني حقيقي و اصغر فرهادي٬ موسيقي كريستف رضاعي كه مخاطب
را بيخودي احساساتي نمي كند و در پس زمينه به فضاسازي هر چه بهتر فيلم كمك مي كند
و در نهايت بازي بازيگران به خصوص محمدرضا فروتن ( و يادمان نرود اگر چهره پردازي
فوق العاده ي سودابه خسروي نبود نه محمدرضا فروتن در قالب مرتضي اين قدر خوب ظاهر
مي شد و نه بقيه ي بازيگران در نقش هايشان ). بهرام رادان اما از آن آدم هايي است
كه تك بعدي بودن و خاكستري نبودن و پرداخته نشدن شخصيتش آزارتان مي دهد. از آن آدم
هايي كه دوست داري بهشان بگويي: لطف عالي مستدام!
پايان داستان٬ هم براي مخاطب تلخ و گزنده است و هم براي مرتضي كه مي فهمد ماندن مينا و منصرف شدنش از رفتن خيلي ربطي به خود او ندارد. مي فهمد كه اين بازگشت بيشتر شبيه يك اداي نذر است تا اداي دين به همسر و فرزند؛ دين به يك زندگي كه اگر چه به نظر مي رسد به انتها رسيده٬ اما با عشق آغاز شده٬ عشقي كه نفر سومي مثل علي را هم قرباني كرده است. شايد اين عشق٬ همان يوسف گم گشته باشد كه بايد برگردد به خانه٬ به كنعان.
بخش جهان سايت سينماي ما پرونده اي جذاب و دوست داشتني براي وال- اي درآورده است. ترجمه خودم را از يادداشت راجر ايبرت بر اين فيلم در اينجا مي آورم.
يادداشت راجر ايبرت بر
وال-اي
ترجمه مصطفي انصافي
وال-اي كمپاني پيكسار همزمان در سه زمينه موفق عمل مي كند:
يك انيمشين دلربا٬ يك شگفتي بصري و يك داستان علمي تخيلي شسته رفته. پس از "Kung Fu Panda"
فكر كردم فقط تصورات زودباورانه ي بچگانه ام را تحليل داده ام٬ اما اين جا همچون
"در جست و جوي نمو" با فيلمي طرف هستيد كه حتي اگر بزرگ شده باشيد مي
توانيد از آن لذت ببريد. آن چه كه در اينجا تا حد زيادي بدون رد و بدل شدن ديالوگي
به درستي عمل مي كند٬ شگفت انگيزتر است؛ فيلم به سادگي از موانع زباني عبور مي كند
كه با در نظر گرفتن اين نكته كه دارد يك
داستان نجومي مي گويد٬ كاملا در مسير درست گام برمي دارد.
داستان فيلم در 700 سال آينده روايت مي شود. شهري كه در آن
آسمان خراش ها از روي زمين قد برافراشته اند. نگاهي دقيق تر آشكار مي كند كه اين
آسمان خراش ها از زباله هاي به طور مرتب فشرده شده به شكل مكعب و تل انبار شده بر
روي هم٬ ساخته شده اند. در تمام زمين فقط يك موجود در تكاپو و حركت وجود دارد. او
وال-اي است؛ آخرين ربات در حال كار از نسل ربات هايي كه از انرژي خورشيدي استفاده
مي كنند. او- كه جنسيتش مذكر است و داستان هيچ شكي راجع به اين باقي نمي گذارد-
آشغال ها را جمع مي كند٬ با شكمش كه مثل يك خاك انداز عمل مي كند آن ها را برمي
دارد٬ به شكل يك مكعب آن را فشرده مي كند٬ با قدم هاي تراكتوروارش حركت مي كند تا
آن ها را به بالاي آخرين آسمان خراشش ببرد و خيلي مرتب
بر روي ستون ها بگذارد.
او تنها آفريده از جنس وال-اي است. اما آيا خودش از اين
موضوع باخبر است؟ شب كه مي شود او به خانه اش مي رود؛ محوطه ي يك انبار بزرگ كه
وسايل به درد بخوري را از جست و جوهايش در زباله ها در آن جمع كرده است و آن ها را
با چراغ هاي كريسمس آراسته است. به محل استراحتش مي رود و به خواب مي رود. فردا
روز ديگري است: يكي از هزاران روز پس از آن كه آخرين انسان ها٬ زمين را ترك كرده
اند و در سفينه هاي غول پيكري كه در مدار قرار دارد نشسته اند٬ سفينه اي كه تبديل
به منشا آدم هاي چاق و تنبل شده است.
يك روز٬ روزمرگي هميشگي وال-اي در هم شكسته مي شود. چيز
جديدي در دنيايش ظاهر مي شود٬ كه در غير اين صورت دنيايش فقط شامل چيزهاي قديمي و
متروك مي شد. به چشم ما اين يك سفينه ي براق است. به چشم وال-اي چه كسي مي داند؟ سفينه٬
وال-اي را بر مي دارد و او به همراه آخرين كشف گران بهايش- يك گياه سبز و عالي و
كوچك كه در يك خرابه پيدايش كرد و آن را در يك كفش كهنه كاشت- به سفينه ي اكسيوم
كه در حال چرخش است بازگردانده مي شود.
اين ها براي مشتاق شدن شما كافي بود يا باز هم مي خواهيد
بشنويد؟ اينجاست كه در فيلم اولين صداهاي مربوط به حرف زدن شنيده مي شود٬ اگرچه وال-اي
به تنهايي فهرست يا دايره اي از جيغ٬ تق تق٬ و خرخر قطعات الكترونيك و يك جفت چشم
چرخان كه به هنگام ديدن پايين٬ او را شبيه انسان جلوه مي دهد دارد. با يك خانواده
ي Hoverchair
ملاقات مي كنيم و اين نامگذاري به اين دليل است كه فضاپیما آن ها را كه بر روی صندلی های
راحتی لميده اند و هيچ تلاشي نمي كنند نزديك زمین به این طرف و آن طرف می برد. همه ي آن ها به اندازه
عمه ي سوزي چاق هستند.
البته
همه ي گناه از جانب آن ها نیست.از زمانی که اكسيوم٬ انسان ها را در دنیایی سبکتر و
با کششی کمتر به این سو و آن سو می برد، از آن ها موجوداتی ساخته است شبیه به آن چه
خود او با دست های خودش می سازد و در مغازه های لوازم الکتریکی به فروش می رساند.
حالا ذهنيتي از وال-اي٬ فرمانده ي سفينه٬ عده اي از مردم كه
در اطراف زمين مي پلكند و سرنوشت موجود زنده ي سبز داريم و چند قدم پيش تر كه موجب
ضربان قلب سر آرتور كلارك٬ همراه با لذت مي شود: بازگشت مجدد انسان غارتگر به
خانه.
فيلم نگاه شگفت انگيزي دارد و مانند بسياري از انيميشن هاي پيكسار٬ پالت رنگي
روشن و خوشايند ولي نه تحميل كننده و همزمان كمي واقع گرايانه پيدا مي كند. شيوه ي
طراحی آن مانند كتاب هاي مصور است و بیش از آن که شبیه به داستان های قهرمانی باشد
سرشار از همان نوع شوخ طبعی است.همه ی فرم های پر پیچ و خم آن٬ دست در دست هم داده
اند تا فرمی جذاب را به فیلم هدیه کنند. انديشه هاي بسياري بايد وارد طراحي وال-اي
كه در او عاطفه اي كمياب احساس كردم٬ شده باشد. اين تكه ي بزرگ حلبي را كنار Kung Fu Panda تصور كنيد. به پاندا تقريبا دستور اكيد داده
شده كه دوست داشتني باشد٬ در مقابل٬ من فكر مي كنم كه او فقط كمي چاق بود و بيش از
اين جذابيتي نداشت. اما وال-اي عبوس٬ سخت كوش و با دل و جرات است و شخصيتش را با
زبان بدن (body language) نشان مي دهد و بيشتر با آن دوربين ويدئوي شبيه دوربين دوچشمي كه به جاي چشمانش كار مي كند. فيلم به
سنتي نزديك مي شود كه به اولين روزهاي والت ديزني (Walt
Disney) برمي گردد. در آن روزها والت
ديزني تا حد امکان تعابیر انسانی را تقلیل بخشید تا به چیزی وراي ترکیبات خود دست یابد و راه هايي را
پيدا كند كه آن ها را براي حيوانات٬ پرندگان٬ زنبورهاي عسل٬ گل ها٬ قطارها و هرچيز
ديگري ترجمه كند.
آن چه كه بيشتر جلوه مي كند اين است كه من فكر نمي كنم شيوه
ي داستان گويي دلرباي فيلم به راحتي به اين سطح رسيده باشد. با همراهي آندره
استانتون (Andrew
Stanton) به عنوان كارگردان و يكي از
نويسندگان كه در "جست و جوي نمو" را كارگرداني كرده و نوشته بود٬ وال-اي
شامل ايده هاي زيادي است و نه فيلمنامه اي كه به سادگي و بي فكر نوشته شده باشد و در
آن شخصيت ها با فنون رزمي در نماهاي سرپايين (high-angle shots)
با هم مبارزه كنند. وال-اي شامل كمي كار بر روي بخشي از مخاطبان و كمي انديشه است
و مخصوصا براي تماشاگران جوان تر احتمالا مهيج است. اين داستان به شيوه ي متفاوتي
گفته شده و با يك نگاه واقع گرايانه مي توانست فيلم علمي تخيلي به مراتب بهتري
بشود.

